تبلیغات
ترانه های صبح - توقف ممنوع
تاریخ : جمعه 22 آذر 1392 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : ترانه
برداشت پنجم:شتاب تا بی نهایت
این روزها را دیگر هیچوقت نمیتوانم از یاد ببرم.روزهایی که حتی اگر خودم هم می توانستم از این جسم آزاد شوم و به حرکات خودم خیره بنگرم از تعجب و ترس سر در گریبان فرو می بردم.
من باشتاب،فقط و فقط به جلو می رفتم.ساعت ها ساعت ها فشار را تحمل میکردم.شب ها تا دیر وقت بیدار میماندم.هنوز یادم نرفته بود چرا؟چرا از تحقیقم باز ماندم،تحصیلات کم...سن پایین...
بد تر از همه این بود که من در میان سال ها زندانی شده و ناپدید شده بودم.نه کودک بودم و کودکی را می فهمیدم.نه بزرگ بودم و می فهمیدم!اما حالا خوب می دانستم فقط می خواهم به جلو برانم.فقط...
حالا خوب می دانستم که اگر زمان به من هویت نمی دهد.من در دنیای خویش چه زمان بخواهد چه نخواهد هویت خواهم داشت.و پادشاهی افکار و دنیای خویش را بر عهده گرفتم.دیگر وارد شدن به قلمرو من سخت تر و سخت تر می شد...
کودک سنگی من...یادم نمی رود از چه چیزها گذشتی تا فقط برسی...میوه ی کال نبودی و به سرعت می تاختی
حالا با تمام احترام برای تو...دلم برای مسیری که در آن تاختم و اطرافم را ندیدم،سخت تنگ است...



  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت