تبلیغات
ترانه های صبح - جای رنگها خالی
تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1392 | 10:25 ب.ظ | نویسنده : ترانه
همه چیز تمام شد.
پایان!
غروب خیس و نمناك
آهسته به سوی مامن سنگی خود می رود...
و من نیز
آرام آرام به سوی خانه سنگی
گام بر میدارم.
انسان چه بی پروا خود را اسیر سنگها می كند.
از این لبخندهای كودكی مدفون لای سنگها
به شدت...
میترسم.
من...من حس بدی دارم وقتی قلب كودكان سنگی است...
وقتی اشكها جعلی است.
وقتی بادبادكها خاطره می شوند
شعرها طعنه می شوند
من حال بدی دارم
وقتی دل كسی به حالت ابرها خوش نیست!
جای رنگها خالی است.
پشتمان به كرسی ها گرم نیست.
من...من میترسم.می فهمی؟
دل ها خوش نیست.می فهمی؟
حتی یادها خالیست...
می فهمی؟
آی مترسك برقی
می فهمی جای چه كسی را گرفته ای؟می فهمی؟
کاسه چشم ها خالی
فرداها،فالی
تنها بهانه ات:مشکلات مالی...
بترس از فرداهای خیالی!

من می ترسم،...
میترسم،سبزینه گیاه عجیب
در اوج تنهایی ها بخشکد...
من میترسم از مادرانی که لالایی نمی خوانند
پدرانی که ...
پدرانی که پدر نمی شوند.
پدرانی که نیستند و حاضر نمی شوند
پدرانی که نیامده می روند...
و...
بشکن
زود باش بشکن این پوسته سخت را
نرم شو
آرام...
پر شو از احساس
پر شو از آواز
منم
ترانه...ترانه سوزناک نفس های امروز......



  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت