تبلیغات
ترانه های صبح - روزهای خوب
تاریخ : شنبه 1 تیر 1392 | 01:28 ب.ظ | نویسنده : ترانه

از اینجاست که میگویم بدترین روزها هم حتی روزهای خوب اند.
لازم بود تا به بعضی چیزها فکر کنم.و لازم بود دوباره این مغز را به کار بگیرم.لازم بود ببینم.

*راستی اینکه پس زمینه و خیلی چیزام بنفش شده،دیگه چیکار کنیم...ما اینیم.منظور خاص هم دارم!!!!
باز هم بگویم؟




حالا می فهمیدم که قبل از همه این ماجرا ها هم می توانستم زندگی کنم.همه نزدیکانم دوستم دارند بدون آنکه توقعی داشته باشند.وهمه دوستانم نزدیک اند.نزدیک تر از نزدیک.همه چیز هست وتنها منم که گمشده ام.
خواه زنده خواه مرده،من به آن تصور از خودم نرسیده بودم.اما هنوز راه ها بسته نشده اند.هنوز زندگی ادامه دارد.هنوز زندگی وجود دارد.
زشتی ها و زیبایی ها به یک اندازه جالب اند...
و شکست نیز به اندازه پیروزی قابل توجه است.گاهی نه!همیشه باید در مقابل مشکلات ایستاد و با لبخندی متین آرام گفت:اشکالی ندارد! وباید گذشت...
بعد ها خواهید فهمید که همه این لبخند های شکست به کمان غرور آفرین پیروزی تبدیل خواهند شد.
شاید لبخندی در مقابل یک عکس غرور آفرین از یک انسان بزرگ...
پس من دوباره شروع کردم!!!

برداشت دوم:دوستان

از زمان کودکی بزرگ بودم.و نمی توانستم کودکی کودکان را تحمل کنم.همان چیزی که اکنون تشنه ی آنم.به راستی نیازهای آدمی چقدر دور از انتظار پای می نهند.همه ی دوستانم را همیشه از دست می دادم،مهاجرت،عشق،تفاوت...همه از دلایل از دست دادن آنها بود.اما همه را دوست داشتم و همه نیز همیشه در هاله ای از کینه با من مهربان بودند.
شیرین ترین دوستان،دوستان دوران نوجوانی اند.من و 2نفر دیگر...دوستانی که همیشه به خاطرات آن روزها لبخند می زنم.مهاجرت یکی از آنها را گرفت و در آخرین لحظات تنها عبور کردیم.عاقلانه تر بود که به راه پیش رو می نگریستیم.هدفها هنوز دور بودند...اما او نتوانست.

صدای خنده های بی مهابا در شوخی های شیطنت آمیز دوستانم گم شده بود.دوستانم!7نفر
زیبا بود.همه چیز زیبا بود.صدای خنده هایمان مدرسه را پر میکرد.اما قلب هر کدام از ما پنجره ای رو به شهر نو داشت.
تفاوت لذت بخش ترین فصل دوستیست...


  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت