تبلیغات
ترانه های صبح - در ادامه ی این زندگی
تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1392 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : ترانه
 چند روز گذشت...
مقاله تحقیقاتی من بخاطر کمبود بودجه تایید نشد.و من تابستان را درحالی شروع می کردم که حس دلگیری در وجودم شعله ور شده بود.چقدر یک کلام می توانست مرا خوشحال کند.
چقدر آرزوی دیدن دوباره دوستانم را داشتم.
...
باز هم بگویم؟

http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/fantezi/1/162.jpg
شهر ما شهر کوچکی در نزدیک شیراز است.شهر زرقان که انصافا سکوت آن همیشه برای من دل چسب بود.اما خیلی از دوستان من پس از مدتی کوتاه به شهرهای دیگر هجرت می کردند.
دوستانی که هیچ وقت فراموششان نکردم.
آن همه شور و حال و شادمانی از موفقیت های قبل از تحقیق،یک شبه نابود شد.
و بدتر از آن حس تحقیری بود که علتش را نمی دانستم.بدین ترتیب روزها و شبهای من بدون هیچ سودی سپری می شد.ذهن فعال من به یک جسم خاکستری خاموش تبدیل شده بود.
پدرم به خاطر نافرمانی چند تن از سهامداران شرکتی که در آن کار می کرد به تهران رفته بود.انگار همه فراموش کرده بودند که در شرایط بدی هستم.
یا شاید آن لبخند های همیشگی آنها را فریب می داد؟
حالا سیاست چقدر نزدیک بود.چقدر خالی و پر حجم و برذهن و جسمم تاثیر گذار...
مادرم می گفت تو اخلاقت محمدیست.بدون لبخند_حتی در بدترین شرایط_از کنارم رد نمی شوی و مهمتر آنکه هر چه از دست شاگردان مدرسه عصبانی شوم سر تو خالی می کنم و تو حرف نمی زنی.
به نظرم او لیاقت این همه محبت را دارد.همه مادران لیاقت این همه محبت را دارند.کافیست یک لحظه نبودشان را تصور کنید.کافیست یک لحظه محمدی باشید.اما در این شرایط حتی نمی خواهم او سخت ترین ناراحتی ببیند.
وقتی به مرکز تحقیقاتی پیوند اعضا رفتیم،سرپرست آنجا از من توضیح خواست.مادرم برای من صندلی آورد تا با آرامش توضیح دهم.شروع کردم به گفتن و گفتن و گفتن...حدود30 دقیقه متکلم الوحده بودم.و مادرم تنها گوش سپرد.سرپرست مرکز با دقت گوش می داد.از نظر من همه چیز تمام شده بود.عرق بر پیشانیم زور آزمایی می کرد.به وسایل لازم فکر می کردم.
اما در یک حرف و فقط در یک جمله حرارت و عرق پیشانی و لبخند لبانم به عصر یخبندان خود رسید.
(متاسفم،هزینه این تحقیقات بالاست و ما بودجه کافی نداریم.امسال بودجه دانشکده بسیار پایین است)
آه،این تنها کلامی بود که از یخبندان دهانم خارج می شد.مادرم تلاش کرد،گفت خانم دکتر این طرح دنیا را پر می کند...خودمان هزینه اش را می دهیم شما بگویید چقدر می شود.دستانم را به نشانه سکوت به سمت مادرم بلند کردم.
سرپرست گفت:این آدرس ایمیل من است می توانیم با هم در ارتباط باشیم...خداحافظی آخرین کلام من بود.

تحریم را ما نفهمیدیم.تحریم را دانشمند و نابغه های دست خالی فهمیدند.
تحریم را مادری فهمید که با حقوق کارمندی شوهرش باید هزینه داروهای کودک سرطانیش را می پرداخت.
تحریم را خلبانی فهمید که عاشقانه این پرنده های آهنی را دوست داشت وحالا مجبور بود برای تهیه یک قطعه آن را اوراق کند.
تحریم...



  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت