تبلیغات
ترانه های صبح - چند روز بعد...
تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1392 | 09:11 ق.ظ | نویسنده : ترانه
*نکته برای پست قبل:من دانشگاه قبول نشده بودم!هنوز به دبیرستان می رفتم اما برای کارهای تحقیقاتی به دانشکده علوم پزشکی شیراز رفت وآمدی داشتم...


امروز:به قول یک عارف:یک روز قبل از قیامت!
هر روز خاص است و زیبا.حتی روزهای کمی پس رفت...
روزهای بد همان روزهایی هستند که تنها یک روز با خوشبختی فاصله دارند.من نیز از این قائده مستثنا نبودم.

باز هم بگویم؟

http://www.iranvij.ir/wp-content/uploads/2013/03/saved_resource7.jpg
از پایان سال تحصیلی چند روز گذشته بود.به رسم همیشگی برای اهل خانه غذادرست می کردم و مطالعه را هیچ گاه ترک نمی کردم.آن کتاب ها جاذبه و کشش عجیبی داشت.کتابهایی تمام علمی که برای من همچون داستان مشهورترین رمان دنیا بود.با آن چنان ولعی به نوشته های کتاب چشم می دوختم که هر کس آن صحنه را می دید مرا به گشنه ای که به یک مرغ بریان نگاه می کند تشبیه می کرد!!!
اما انگار این کتاب ها چیزی را کم داشتند.مطالبی ناقص بود.نمی دانم اما احساس کردم که می توانم بنویسم و ان را ضمیمه کتابم کنم.شاید ان کتاب ها اطلاعات کافی را نداشتند.
پس قلم به دست گرفتم.کسی سر در نمی آورد.من هم با این تفکر همیشگی از پدرم که هر گاه فکری به ذهن تو می رسد قبل از تو آدمهای زرنگتری بوده اند که ان فکر را به عمل تبدیل کنند،آنها را در لابلای کتابم مخفی کردم.
حالا همین مطالب به کمک امروز من آمده و من و پدرم جدا متوجه شدیم که برای اولین بار من همان ادم زرنگه بودم که آن فکر به ذهنش رسیده بود!!!
دیگر همان کسی بودم که باید از خالی خالی خوردن پنیر اجتناب می کرد!
اما...
همه اینها باعث شد هر روز و هر روز از دوستانم دورتر شوم.دیگر نمی توانستم آنها را درک کنم.دیگر نمی توانستم هیچکس را درک کنم.و این همان روزهای بد من بود.
بد تر از ازدست دادن دوستان هیچ روزی نخواهد بود...
یاد دوستان به خیر...


  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت