تبلیغات
ترانه های صبح - شک!
تاریخ : سه شنبه 27 فروردین 1392 | 08:38 ب.ظ | نویسنده : ترانه
فرشته با نگاهی مایوس به زمینیان چشم دوخته بود.

به ادامه مطلب مراجعه شود

_:دیشب...دیشب را کجا سر می کردی؟تو از شیطانی.تو از آتشی.چگونه ناپدید شدی؟
فرشته دیشب به معراج رفته بود.
_:چرا چشم هایت خیس و گریان است؟دلت برای کسی تنگ شده؟
فرشته دلش برای خدا تنگ شده بود.
_:صبح چرا در خانه مرد بودی؟
فرشته در خانه ی مردی بود که چشمانی زیبا اما نابینا داشت و در خطر مرگ بود.او کمی نان برایش برده بود.
_:این ادعاهای بی جا چیست که می کنی؟می خواهی خودت را تبرئه کنی؟
فرشته کلافه شد و خواست برای اثبات ادعایش نام اعظم خدا و مجوز ورود به عرش را به زبان آورد،اما  . . .


او چشمانش را بست و دیگر هیچ گاه اسم اعظم خداوند را به یاد نیاورد.
حال او تنها یک زمینی است!




  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت