تبلیغات
ترانه های صبح - شعر روزگار
تاریخ : یکشنبه 24 دی 1391 | 06:47 ب.ظ | نویسنده : ترانه
خدای من!
زنگار عبور زمان سیرتم را فراگرفته است
وسرطان غم صورتم را مغلوب
نفسی گرم از محبت تو از نهادم بر می آید و بر نمی آید
از من بر نمی آید که بسازم و می سوزم
در این دنیا سخت می گذرد
من
دستانم را فراتر از جسمم به سوی تو دراز می کنم
به یاد آن که ساکتم و فراموش کرده ام
قلبم خسته،روحم شکسته
وای بر من بیچاره دلبسته
                                 -که بالم توان پرواز ندارد-
گاهی حقیقت آنقدر گلوگیر می شود که در گلو«گیر»میشود
و دم نتوانم زد.
آن گاه گویم
چه خواهم؟            
                        -آن خواهم که تو خواهی-
و تو چه خواهی؟    
                        -آن خواهی که من خواهم-

گمشده ام،گم شده ام،گمگشته ای گماشته ام
بیا و فراموش کن که سیب خورده ام
آدم گذشت و حوا رفت
با هزار میوه ممنوعه روزگار به فراقت اجبار شده ام
غمزده ام،دلزده ام،چشم خشکی زده ام
کوزه نم زده از اشکم و دم نزده ام
آنقدر قلبم را بر زمین زده ام که جایی برای خرد شدن ندارد اما
باز هم وحشت زده ام
خدایا
تو به من نزدیکی
و به اندازه آن ارامم
دوری «من» از تو
قصه ی عرش و زمین است و «دل»
دل من بیشترین قدر چگالی دارد
هفته پیش به ترازو که به من می فهماند
جرمم افزوده شده خندیدم
غمم افزوده شده
در کجا گم شده ام؟
قدری...
قدری از خاطر خود
قدری از شوکت دنیا و هیاهو و جدال
قدری از نَفس و نَفَس بیرون آی
وببین
که خداوند به آرامی یک جرعه نسیم
با تو از روز ازل خواهد گفت
آه انسان انسان
بین خدایت اینجاست
من چه خواهم به جز از خیر تو هان؟
سر بگردان و ببین
بین خدایت اینجاست...



  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت