تبلیغات
ترانه های صبح - شعر تنهایی
تاریخ : شنبه 26 اسفند 1391 | 03:06 ق.ظ | نویسنده : ترانه
رویاهایی آغشته به بوی ملایم ترس
نواهای خوف و تنهایی در پناه خرابه ای سرد
و
تنهایی
تنهایی
تنهایی...
اولین روزهایم را به یاد می آوری
آن زمان که هنوز تنهایی وجود سبز مرا نخشکانده بود...
هیچ کس نبود اما من تنها نبودم.
پر بودن های تو مرا سیراب می کرد...
با این انگشتان که یادگار توست بر چنگ ترانه ی اندوه را خواهم نواخت
تا سر انجام جهان سرود جدایی را سر خواهم داد.
پیرامونم پر از بودن های پوچ و حیران است.
نقش های ناب را فروخته اند.
حال،برای من
حکایتی نو قلم می زنند...
ای خوب من
حکایتم از آنِ فرداهای دیگران
وجودم از آنِ سوز برف های سفید
روحم را به تو میسپارم.
ای خوب تر از خوبی ها
زخم های روح من از آنِ چشم های مراقب تو
مرا به پاس تمام فراموشی هایم بیامرز
ای خنک تر از گذار هر نسیم
مرا برای بی کسی ها و تنهایی هایم خواستی
و من دوباره پشت به تو
و رو به نهایتی دور از انتظار
گامهای سست برداشتم.
ای وجود سبز این جهان
دستانت را هیچ گاه دیگر نمیخواهم.
بگذار در این خرابه های سرد ذهن خود
به خیال دوری از تو
جانم را به آسمان دهم.
برای چه به من امید داری؟
برو خدای صمیمی گذشته های من...
برو....
دیگر از پستی روح گنهکارم بیزارم.
بگذار تا زجر بکشم
می دانم که نمی توانی اما
بگذار و بگذر
من خود میدانم که گنهکارم...


امیدوارم که اگر همین اکنون خدا را دربرابر خود دیدیم،گفتارمان متن بالا نباشد.


امضا:ترانه





نمایش نظرات 1 تا 30

  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت