تبلیغات
ترانه های صبح
تاریخ : پنجشنبه 20 فروردین 1394 | 08:54 ب.ظ | نویسنده : ترانه
اگر تلخ اگر شیرین نامش زندگی است.اگر برای بعضی کابوس و اگر برای بعضی رویا برای بعضی بازندگی است.
مردمی هم هستند که می دانند زندگی تلخی است اما می گویند تلخی اش سازندگی است.
زندگی،بازندگی،سازندگی...به هر حال می گذرد.
گاهی کوچکی اما بزرگانه درد می کشی.گاهی بزرگی اما کودکانه پناه می خواهی.عصر ما عصر جهش است.بزرگ کودک است و کودک بزرگ.و فکر های بزرگ و تحمل مردانه را باید در قامت یک زن جست.
آری عصر ما عصر جهش و سرطان است.سرطان ظن و بدگمانی.سرطان هجوم گناه.روز به روز حد و حدود خودساخته ما زاد و ولد غیر طبیعی می کنند تا جایی که دیگر محبت بی منت به یک ژن خاموش تبدیل می شود.
و خدای تقاص گیرنده آن بالا منتظر است تا ما را بسوزاند.افسانه ی تلخ ذهن مسموم و سرطان زده ی ما همین است.خدا منتظر است ما را بخاطر زندگی بسوزاند.منتظر است خطایی از ما سر بزند تا انتقام بگیرد.
آری عصر ما عصر ارتباطات است.ارتباط بین ما و تلویزیون.بین ما و دستگاه های بی جان و بی احساس.و وقتی به یک انسان بر می خوریم توقع داریم مثل یک ماشین برنامه نویسی شده خطایی نداشته باشد.و اگر داشت حذف شود.واگر حذف هم نشد دنبال سری جدید آن انسان می گردیم.
عصر امروز عصر((من میکنم اما تو مثل من نباش ))است.عصر ((شبیه فلانی نباش))است.و ما بی رنگ و بی رفتار.شبیه هیچکس نشدیم.حتی شبیه یک انسان.
آری عصر ما عصر دنیای مجازی است.ما که بی رنگ و بی رفتار شدیم در دنیایی زندگی کردیم که همه چیز آن پیش ساخته بود.چون می گفتند نمی توانیم به تنهایی در اجتماع زندگی کنیم.چون آنها اجتماع تلخ و سهمگین را دیده بودند که همه می خورد و زیر پای خود له میکرد و همه در این اجتماع فاسد می شدند.
ترانه ای از اعماق دل برخاست و از این دنیای مجازی از این عصر ارتباطات و جهش ها گریخت.به اجتماع فاسدی رسید که گل های کوچک شادی های کودکانه و فقیرانه می بالیدند.کمی بالاتر به بارگاه خدای انتقام گیرنده ای رسید که می دانست اگر به او برسد حتما مجازات خواهد شد.اما خدا اورا محکم در آغوش گرفت و به او لبخند زد.ترانه بازگشت اما دیگر نمی توانست دنیای مجازی و لبخندهای آهنین را تحمل کند.ترانه سوخت و خاکسترش برای همیشه در دنیای مجازی ماند.

مراقب باشید سرطان نگیرید.خدایی که ترانه ی دل دید کسی را نمی سوزاند...



تاریخ : جمعه 14 فروردین 1394 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : ترانه
سلام.بعد از کلی وقت دوباره برگشتم.آخ که چقد حرف برای گفتن دارم.این چندوقت داشتم زندگی رو میچشیدم.طعم های جدید حرف های جدید تو راهه.
اومدم این دفعه زندگی رو قشنگ بچشیم و باور کنیم که زندگی به هیچ وجه سخت،خشن،یا نازیبا نیست.این رو با قطعیت میگم.
من برگشتم و میخام خیلی حرفا بزنم.
فعلا تا پست بعد بدرود.


تاریخ : شنبه 19 مهر 1393 | 08:39 ب.ظ | نویسنده : ترانه
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار............................دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند




چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم

نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات

که بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود

چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند

به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست

چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی



تاریخ : جمعه 26 اردیبهشت 1393 | 12:52 ب.ظ | نویسنده : ترانه
چندروزرفته بودم تاباخواهرم همراه باشم.
خیلی کوتاه:ازهمه کسایی که اذیتشون کردم...معذرت میخام.


تاریخ : جمعه 26 اردیبهشت 1393 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : ترانه
تیک تاک....

تاریخ : یکشنبه 10 فروردین 1393 | 07:31 ب.ظ | نویسنده : ترانه
سال که تحویل شد قلبم پراز شور بود وشوق.ازاین هنگامه ای که دلم به پاکرده بودگفتم سال ، سال خوبی است.
هنوز ماهی نگذشته بودکه فهمیدم سال نو همگام باخیلی ازمردم امروز تنها نقابی بر چهره گذاشته بود تا اشکار نشود.
اما من هنوز هم قلبم گواه میدهد تیرگی شب بخاطر این سال نیست...زمانی طولانی است که قلبهایمان سیاه شده.نه همسایه نه اقوام نه دوستان ...نه حتی خدا...دیگر در دلمان جا نمیگیرد.
میخواهم فریادبزنم فرارکنم...ازاین دنیا فرار کنم که دیگر هیچ چیز جایی در آن ندارد.محبت فقط به شعار ازکار افتاده ای تبدیل شده که دیگر حتی شعار هم نیست.
می خواهم فریاد بزنم از خشم از قهر از بی تفاوتی...چه اتفاقی افتاد که بی ارزشترینها را به صفای باغ خانوادگی ترجیح دادیم.
آنوقت ها می گفتند گل ها رانچینید.حالا می خواهم با تمام وجود فریادبزنم به تماشای لبخند گل بنشینید حتی اگر خواستید آن را بچینید.حالا دیگر هیچ کس به گلهای باغچه خیره نمی شود...
حاضرم فریاد بزنم محیط زیست را خراب کنید اما محیط دل را نه...بیایید هنوز هم شلوغ و پرجمعیت با چادرهای رنگی و قابلمه و آش زیر درخت بزرگ بنشینیم.سبزه گره بزنیم. سبزه های عیدمان را درخاک بکاریم.حتی اگر خواستید آتش درست کنید اما محیط دلمان را نسوزانیم...
حاضرم فریاد بزنم کفش های جور واجور نخرید.وقتی با مادربزرگ برای خرید شیرینی عید رفتید حتی با گیوه هم پاهایتان خسته نمی شود.وقتی در مسیر یک جوی آب کوچک قدم برداشتید تا طلوع صبح راه رفتن شما را خسته نمی کند.
من سوگند میخورم اگر تمام روز کودکتان را به بازی ببرید هیچوقت از چهره خود ناراضی نمی شوید.چون از نظر او شمازیباترین زن دنیایید و آنقدر این را تکرار میکند که همه مان به آن اعتقاد پیدا خواهیم کرد...
اما دلم لک زده برای یک روز قدیمی بودن.از اینجا که هیچ طلوعی نمیبینم.شاید به بعدها شاید به گذشته سفر کنم.شاید بمانم...خدا کند سال ،نو باشد!

سال نو مبارک



تاریخ : جمعه 1 فروردین 1393 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : ترانه
به سلامتی خواهری که بد دید.اما نه داد زد نه فریاد.فقط انصراف داد تابفهمونه چقدر بزرگه.بسلامتیش
هیچوقت نمیتونم اندازه اون بزرگ باشم!


تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : ترانه
و زمستان هم آرام گذشت.
مثل یک نسیم از گونه های سرخ
مثل یک قاصدک بربرف
مثل یک خواب برکودک
مثل عشق مثل دوست داشتن...
زمستان سرد با تن رقصان برف
برروی شعرهایم نشست و قدرت دستانم راگرفت
خیره به قدرت اسمان...
به ندای ابرهاگوش فرا میدهم.
وبه اشکهای بهار
که برای مرگ زمستان می گرید...
زمستان ارام و صبور و پیر
بر دستان بهار جان می سپارد
و بهار گریان خواهد شد.
گوش کن به نوای اسمان که چه عاشقانه ها سروده اند...
کودک از تیک تاک ساعت خندید.
توپ پرواز کرد...
شکوفه خندید و زندگی شروع شد.
زندگی شروع شد و زمستان مرد
دوباره به اسمان خیره می شوم.
بهار!
گریه نکن!اشک نریز!
زمستان دوباره از خودت جان میگیرد...





تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

  • تینا تولز
  • قالب میهن بلاگ
  • تبلیغات متنی
  • آی تی نوشت